شعر کورش کیانی قلعه سردی در پاسخ به توهین صدا سیما

ناگهان چشمه ی ما را به حسد گل کردند
ماهیان را به همین شعبده بد دل کردند
پدرم گفت پسر خوانده آتش باشید...
تا کمان هست در اندیشه آرش باشید

پدرم گفت و چه خوش گفت که آتش زادیم
ما به خاکستر ققنوس فروزش دادیم

سالها ایل پر از گریه و دلتنگی بود
مثل هر ایل دگر دست الازنگی بود

مردها نیمه شبی شور شبیخون کردند
دیو را از گذر طایفه بیرون کردند

کومه ها منتظر بارش درنا بودند
کودکان بیشتر از مدرسه برنا بودند

دختران نغمه زنه مشک و ملاری بودند
پسران عاشق منگشت و کلاری بودند

با لچکهای قشنگی که به سر می کردند
ایل را از هوس جشن خبر می کردند

برق الماس که در نقش لچک می چرخید
غیرت نو پسران رو به درک می چرخید

پیر زالان شب هنگام متل می گفتند
پیرمردان جهاندیده مثل می گفتند

ایل من با توام آن دره و تنگ کجاست
کوه تاراز کجا مرده و کوهرنگ کجاست

ما به این خاک توانبخشی و آیش دادیم
جاده ها را به قدم فرصت سایش دادیم

مادیان کهر را به کتل می بردند
دختران قیچی تقدیر به پل میبردند

مادیان های کهر از یله بر می گشتند
گوسفندان گله اندر گله بر می گشتند

ایل من با توام آن دره و آن تنگ کجاست
کوه تاراز کجا مرده و کوهر نگ کجاست؟

ای ابر مردم غیرت رگ چوقا پوشان
پشت در پشت پسر خوانده ی آتش نوشان

پیش از احساس عطش رود عمیقی بودیم
عصمت باکره عهد عقیقی بودیم

ناگهان چشمه ی ما را به حسد گل کردند
ماهیان را به همین شعبده بد دل کردند

شعر من خسته و پیوسته بمان با ایلت
برنمی گردد از این معرکه اسماعیلت
شعر کورش کیانی قلعه سردی در پاسخ به توهین صدا سیما   ناگهان چشمه ی ما را به حسد گل کردند ماهیان را به همین شعبده بد دل کردند پدرم گفت پسر خوانده آتش باشید تا کمان هست در اندیشه آرش باشید  پدرم گفت و چه خوش گفت که آتش زادیم ما به خاکستر ققنوس فروزش دادیم  سالها ایل پر از گریه و دلتنگی بود مثل هر ایل دگر دست الازنگی بود  مردها نیمه شبی شور شبیخون کردند دیو را از گذر طایفه بیرون کردند  کومه ها منتظر بارش درنا بودند کودکان بیشتر از مدرسه برنا بودند  دختران نغمه زنه مشک و ملاری بودند پسران عاشق منگشت و کلاری بودند  با لچکهای قشنگی که به سر می کردند ایل را از هوس جشن خبر می کردند  برق الماس که در نقش لچک می چرخید غیرت نو پسران رو به درک می چرخید  پیر زالان شب هنگام متل می گفتند پیرمردان جهاندیده مثل می گفتند  ایل من با توام آن دره و تنگ کجاست کوه تاراز کجا مرده و کوهرنگ کجاست  ما به این خاک توانبخشی و آیش دادیم جاده ها را به قدم فرصت سایش دادیم  مادیان کهر را به کتل می بردند دختران قیچی تقدیر به پل میبردند  مادیان های کهر از یله بر می گشتند گوسفندان گله اندر گله بر می گشتند  ایل من با توام آن دره و آن تنگ کجاست کوه تاراز کجا مرده و کوهر نگ کجاست؟  ای ابر مردم غیرت رگ چوقا پوشان پشت در پشت پسر خوانده ی آتش نوشان  پیش از احساس عطش رود عمیقی بودیم عصمت باکره عهد عقیقی بودیم  ناگهان چشمه ی ما را به حسد گل کردند ماهیان را به همین شعبده بد دل کردند  شعر من خسته و پیوسته بمان با ایلت برنمی گردد از این معرکه اسماعیلت
 
/ 0 نظر / 25 بازدید